تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی
...
آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....
و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....
عاشق آنكه تو را مي خواهد...
و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...
و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:58  توسط علی
|
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:54  توسط علی
|
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
****
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.
****
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
****
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
****
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران نمونه شوی.
****
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
****
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
****
امیدوارم که دانهای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
****
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:48  توسط علی
|
پرسیدند : هنگام غروب , خورشید چرا زرد رنگ است ؟
گفت : از بیم جدایی .
خورشید , با همه ء درخشندگی در پایان هر روز, ناپدید می شود و جای خویش را به تاریکی می دهد ولی آفتاب عشق , جاودانه در آسمان دل می درخشد و جان می بخشد و این روزی است که شبی بدنبال ندارد .
پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است .
گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام .
عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی : " تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد . "
به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد
به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست!!!
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 14:31  توسط علی
|
يه روزي فكر ميكردم بدون تو ميميرم
پيش خودت ميگفتي تو چنگ تو اسيرم
يه روزي فكر ميكردم كنار تو ميمونم
تا دنيا دنيا باشه از عشق تو ميخونم
يه روزي فكر ميكردم برام خيلي عزيزي
اگه يه روز نباشي دل رو به هم ميريزي
يه روزي فكر ميكردم صادق و باوفايي
اما حالا ميبينم از اين حرفا رهايي
برام ديگه مهم نيست عاشق من نباشي
فقط مي خوام خيلي زود از پيش من جدا شي
فقط بدون كه ديگه تو قلب من تو مردي
خيلي وقته ميدونم قلبم و از ياد بردي
منم ميخوام رها شم ميخوام با تو نباشم
منم ميخوام مثل تو با يكي آشنا شم
الان ديگه ميفهمم كه عشق تو سراب بود
خدا رو شكر تو قلبم هنوز يه قطره آب بود
خداحافظ عزيزم.حال دلت خرابه
تو ديگه هيچي نيستي عشقت مثل حبابه
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:14  توسط علی
|
هيچکي از رفتن من غصه نخورد
هيچکي با موندن من شاد نشد
وقتي رفتم کسي قلبش نگرفت
بغض هيچ ادمي فرياد نشد
وقتي رفتم کسي غصه اش نگرفت
وقتي رفتم کسي بدرقم نکرد
دل من مي خواست تلافي بکنه
پس چش هيچکسي عاشقم نکرد
وقتي رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خيلي ام آفتابي بود
اگه شب مي رفتم خورشيد نبود
اسمون خوب مي دونم مهتابي بود
دم رفتن کسي گفت سفر بخير
که واسم غريب وناشناخته بود
اما اون وقتي رسيد که قلب
من همه ي ارزوهاشو باخته بود
چهره ي هيچکسي پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسايي که واسه شون مهم بودم
همشون يه جورايي مرده بودن

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:0  توسط علی
|
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني اشك حسرت ريختن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق يعني لحظه هاي ناب ناب
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني سروراي آويختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني عطر گلهاي سفيد
عشق يعني يك بغل دلدادگي
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:57  توسط علی
|
حسادت ميکنم به رنگ ديوار?وقتي که اتفاقي سايش بدنت به پوستش را حس ميکند.
ميکنم?به آفتاب وقتي با نوازش آرام پوستت به گرمي ميبخشد
حسادت ميکنم به برگ گياه
وقتي در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده و بي تاب و چرخان ميکند
وحسادت ميکنم به مادرت هم وقتي چند لحظه قبل از خواب به ياد تو لبخند ميزند و به تختت
که همه روزه به هم آغوشي شبت پريشان وبهم ريخته استو به فرش که چند تار مويت را
ميان پرزهايش نگه مي دارد و به آينه ات که هميشه و هر روز گرمي نگاهت را حس ميکند و
به کوچه ات?درختان باغچه ?چشمانت و به خودت وبه خدايت و به اين قلم که از تو نوشت
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:53  توسط علی
|
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:36  توسط علی
|
گاهي اوقات
گفتن بعضي کلمات
انقدر سخت مي شود
که شکستن بغض سينه براي هميشه نا ممکن است
دوستت دارم .. ...
مي نويسم ….
به همه مي گويم....
اما در مقابل ديدگانت
صدايي از من بر نمي آيد
مي خواهم فرياد بزنم
در آغوش بر گيرمت
اما ترديدي مبهم توانش را از من مي گيرد
حال تو مي روي
نمی خواهم بروی
بمان ...!
اما تمناي محاليست
که بمان و منتظر باش
دورتر مي شوي .
و من دريغ از يک کلمه:
بمان ...!
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:32  توسط علی
|
به کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي. به نوجواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : رفيق بازي. به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت. به پيرمردي گفتند : عشق چيست؟ گفت :عمر. به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سخت گريست

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:17  توسط علی
|
عشق کلمه ايست که بار ها شنيده مي شود ولي شناخته نمي شود.
عشق صداييست که هيچ گاه به گوش نمي رسد ولي گوش را کر مي کند.
عشق نغمه ي بلبليست که تا سحر مي خواند ولي تمام نمي شود.
عشق رنگيست از هزاران رنگ اما بي رنگ است.
عشق نواييست پر شکوه اما جلالي ندارد.
عشق شروعيست از تمام پايان ها اما بي پايان است.
عشق نسيميست از بهار اما خزان از آن مي تراود.
عشق کوششيست از تمام وجود هستي اما بي نتيجه.
عشق کلمه ايست بي معني ولي هزاران معني دارد.
عشق.........
عشق 10 عنصر است اما عنصر آخر آن تمام معني را مي رساند ولي معني آن گفتني نيست.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 14:14  توسط علی
|
انسان با سه بوسه تکميل مي شود
1- بوسه ی مادر که با آن پا به عرصه خاکي مي گذاري
2- بوسه عشق که يک عمر با آن زندگي مي کني
3- بوسه خاک که با ان پا به عرصه ابديت مي گذاري
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:52  توسط علی
|
نمي دانم چند شب و چند روز است كه من بي خبرم ....
چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در
انديشه هاي خويش سر در گريبان تنهايي ميان لبخند و
تكرار غوطه ورم .... چند شكوه جا مانده ؟ .... يادم نيست !
دلم براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود .... من ،شيفته
تازگي و هراسان از غار تنهايي ، دست به سوي كليد نگاهي
دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ...
راستي خيال است اين يا وهم ؟ اميد است يا سراب ؟
نمي دانم ... هنوز پس از عبور از تمام جاده هاي نفرت
و فريب ، زشت و زيبا ،دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم
بهاريست دلم ... و به خود مي بالم كه شيفته زاده است
مرا خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين درخت استوار را به
ناخن دل سنگي خراشيد ... سايه بانش را دريغ نكرد...
زيرا كه درخت سرو... آزاده است و سرافراز و سايه
تنها شعريست كه از بر کرده است.
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:36  توسط علی
|
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:32  توسط علی
|
بوسه يعني ...

بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب
بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب، لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي
بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه ايي با دلبري تنها شدن
بوسه سر فصل كتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن
بوسه آتش مي زند بر جسم و حان
بوسه يعني عشق من ، با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان
طعم شيرين عسل از بوسه است
پاسخ هر بوسه ايي بوسه است
بهترين هديه پس از يك انتظار
بشنويد از من فقط يك بوسه است
بوسه را تكرار مي بايد كرد
بوسه يعني عشق وآوازوسرود
بوسه يعني وصل جانها از دو لب
بوسه يعني پر زدن، يعني صعود
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:29  توسط علی
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:12  توسط علی
|




عاشقانه ، عارفانه ، صادقانه ، بی بهانه

دوستت دارم
اسیرم در قلب مهربانت برای همیشه و تا ابد .
یک کلام ، تا ابد از ته دل دوستت دارم عزیزم.
مرا تنها نگذار ، با من باش و با یکدلی و یکرنگی دوستم داشته باش
خیلی دوستت دارم بیشتر از آنچه که تصور میکنی ،
از تمام دار و ندارم در این دنیا یک دل داشتم آن هم به تو تقدیم کرده ام
این دل شکسته ام برای توست و به عشق بودن تو زنده است...
لحظه به لحظه نام تو را زیر لب زمزمه میکنم ، لحظه طلوع
تا غروب خورشید و لحظه غروب تا سحرگاه فردا دلتنگ تو
هستم و در انتظار دیداری دوباره با تو...
تو تمام هستی منی ، با سرنوشت می جنگم تا به تو برسم ای هستی من..
به من محبت و عشق برسان که تنها امیدم به این زندگی تنها عشق توست.
همه عشقم ، همه هستی ام ، همه وجودم ، عطر نفسهایم
همه و همه برای توست....
سرت را بر روی شانه هایم بگذار و برایم درد دلهایت را در گوشم زمزمه کن...
شانه هایت را برای همیشه و تا ابد میخواهم ، بگذار من نیز سرم را بر روی آن
بگذارم و برایت از این قلب عاشقم بگویم....
دلم همیشه در جستجوی تو بوده است و همیشه آرزو داشتم
عاشق قلب مهربان تو باشم و در قلب مهربان و عاشقی مثل تو اسیر شوم...
اینک که تو را یافتم دیگر هیچ آرزویی از خدای خویش ندارم زیرا تو همان
آرزوی منی ای نازنینم!
باور داشته باش که بدون تو این زندگی برای من به معنای زنده بودن نیست
شاید زمانی که بعد از تو از این دنیا بروم ، باور کنی که زندگی بدون تو را
نمیخواهم و حتی یک لحظه هم طاقت بدون تو نفس کشیدن را ندارم!
با تو نفس کشیدن برای من شیرین است ، با تو زندگی کردن برایم
به معنای خوشبختی است ، با تو بودن برایم همان لحظه رویایی است ...
پس با من باش ، با من زندگی کن ، و با من بمان تا من نیز با تو عاشقانه
بمانم و لحظه به لحظه ، عاشقانه تر از همیشه از ته دلم بگویم :
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 18:6  توسط علی
|
با یک جمله عشق را توصیف کنید ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 17:58  توسط علی
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:15  توسط علی
|
این شعر رو نوشتم واسه عزیز دلم
باز هم امشب زیر لب صدایت می کنم
اشک میریزم دو چشمم را فدایت میکنم
در نگاه خسته ات دنبال حرفی تازه ام
هر چه میخواهی بگو من هم دعایت میکنم
خسته ای طاقت نداریس رهایت میکنم
طاقت اشکت ندارم پس رهایت میکنم
رفته ای من مانده ام در انتهای عشق تو
رفته ام قربان عکست جان به پایت میکنم 
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:11  توسط علی
|
حقیقت دارد که تو میتوانی با دستهای من
سه تار قلم مو را بنوازی و نُتهای رنگ پریده را فیروزهای کنی
( باید بسیار زیسته باشی که این همه از آسمان آکندهای)
حقیقت دارد که من می توانم با شعر های تو
با باران مشاعره کنم .. و بند نیایم
( باید بسیار گریسته باشم که این همه در واژه های تو غوطهورم)
تا من بنفشه ها را میان شب های زمستان قسمت کنم ،
تو یک خوشه انگور به صدایت تعارف کن
خطی از شعرهایت را که بخوانی ،سال ، تحویل می شود
(حقیقت دارد که در حضور تو بودن .. همیشه از نبودن زیبا تر است
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 19:7  توسط علی
|